برای من شبیه پرده خانه اش بود، مرتب،  دست نخورده و مد روز . اولین بار که فهمیدم در عرض پنج سال فقط یک بار پرده را شسته شده، به گرد وخاک لا به لای چین ها ی مرتب پرده و گرد خاکی که چیزهای به ظاهر مرتب در پس و پشت شان دارند فکر کردم. در خانه اش اگر از گرما تلف هم می شدیم  پرده کنار نمی رفت و او همچنان از مقاله هایی که به تازگی خوانده بود می گفت. بدم نمی آمد هر از گاه  کنارش که می نشینم درباره پرده حرف بزنم.  درباره پرده ساده خانه خودم که سالی دو سه بار شسته می شود و اولین شرط وجودش کنار رفتن و کنار آمدن است. کشف پرده های دست نخورده خانه اش نقطه آغاز عقبگرد بود در رابطه ای که رو به پنجره ای باز نمی شد.

گم مى شوم در چاه واژه ها و تصاوير

و باقى روز را به اعداد پناه مى برم

شمارش ظرف هاى نشسته ، لباس هاى تا نكرده

روزهاى نيامده  ، ساعت هاى رفته 

كاغذهاى نصفه نيمه  ، كتاب هاى نخوانده 

شايد پاييز طلسم اعداد را بشكند

به گمانم الاكلنگ شك و يقين تا پايان عمر ادامه دارد.به يقين كه مى رسى آرامشى آميخته به غرور پيدا مى كنى ، به راحتى نظر مى دهى، دسته بندى مى كنى، نظريه پرداز مى شوى ، درست  و غلط چوب به دست مى گيرى و نظم ذهنى خودت را ايجاد مى كنى. مثل كسى كه به قدرت مى رسد به خودت غره مى شوى ، حالت از بدفهمى ها و كج فهمى ها بد مى شود، تلخ مى شوى و در نقش كسى كه بهترمى فهمد رأى صادر مى كنى. در ادامه حالت از اين قدرت پوشالى به هم مى خورد ، دچار ترديد مى شوى، جايت را عوض مى كنى . شايد و اگر و احتمالا را به جاى بايد مى نشانى ، سعى مى كنى نتيجه گيرى نكنى، چشم خطاپوش و درك ديگران و حالا اين طورى هم مى شود فكر كرد و ديدن آن روى سكه و ...

يك شيرينى بى مزه و بى تأثير ، از نسبى گرايى هم چيزى در نمى آيد. كسى قدم بر مى دارد كه به نتيجه رسيده باشد. دوباره جايت را عوض مى كنى و اين داستان ادامه دارد ...

فاصله معنادارى هست بين چيزى كه فكر مى كنيم و به آن معتقديم تا چيزى كه به زبان مى آوريم.همان قدر كه الگوهاى فكرى مانع نوانديشى مى شوند الگوهاى زبانى و مدل هاى گفتارى هم مانع بيان واقعيت ها مى شوند . وقتى هر فكر و احساس تو با لباسى از لحن هميشگى بيرون مى آيد  حال به هم زن است آن هم وقتى كه اين لباس هاى زبانى تكرارى را ديگر مى شناسى. تلاش براى نوگويى علاوه بر نوانديشى به شدت لازم است . بديع ترين افكار هم وقتى با لحن و عادت گويه هاى هميشگى بروز مى كنند جلوه اى نخواهند داشت . 

طبع چيزى نو به نو

خواهد همى

چيز نو ، نو راه رو 

خواهد همى

شمس تبريزى

آتشى كه گرم نمى كند

بارانى كه تر نمى كند

سهم ما از زمستان بى برگى بود

اين قطعه اى ست براى  زنى كه انگار قرار است 

تمام نخ هاى دنيا را ببافد

آرام و خاموش كنجى از خانه ، با آبشار رنگينى از نخ ها بر دامن

رنگ ها را كنار هم مى نشاند ، نقش تازه اى مى زند

والهه ى نخ ها مى شود

يادت هست تابستانى كه نخ ها را جا گذاشتى

مجبور شدى ساقه هاى گندم را ببافى

نمى دانم تو نخ ها را مى بافى يا نخ ها روياهاى تو را

به پيوند هميشگى دستانت با نخ ها رشك مى برم

اما تو كه مى بافى يعنى همه چيز روبراه است

اين بار كه بيايى به سبدى از نخ هاى رنگين مهمانت مى كنم

و نمى دانم روزى كه نباشى تكليف نخ هاى دنيا چه مى شود

دلزده از کوچه پس کوچه های امن

در تقاطعی از تکرارهای روزمره پرسه می زنم

همه چیز شبیه مذاکرات

تکرار می شود , تمدید می شود

امنیت عبور چشم بسته از راه های همیشه

به اندازه ی ملال و دلزدگی شان خطرناک است

لعنت به تکرارها

 

ميان مايه ها معمولا بر اين تصورند كه اگر بگذاريم كتاب هايى كه ستايش مى كنيم ما را هدايت كنند، شعورمان را از داورى مستقل محروم كرده ايم. " براى تو چه اهميتى دارد كه راسكين چگونه مى انديشد: خودت بينديش." چنين ديدگاهى مبتنى بر يك اشتباه روانشناختى است، و اكثر افرادى كه به اصلى معنوى ايمان دارند و احساس مى كنند به وسيله ى آن قدرت درك و حس شان به طور نامحدود رشد مى كند و حس انتقادى شان هرگز از كار نمى افتد، آن را دربست نمى پذيرند... براى آگاهى نسبت به آنچه فرد حس مى كند هيچ راهى بهتر از اين نيست كه آنچه را استادى احساس كرده در خودمان بازآفرينى كنيم. در اين تلاش مجدانه، اين افكار ماست كه همزمان در كنار افكار آن استاد ظاهر مى شود.

                                                         از كتاب " پروست چگونه مى تواند زندگى شما را دگرگون كند" / آلن دوباتن

  بدون خصايص انفرادى مردم مانند چوپانان "آركاديا" در يك زندگى يكنواخت و رضايت محض و محبت متقابل به سرخواهند برد، ولى درچنين حالى استعدادهاى نهانى آنها به حال نطفه باقى خواهد ماند و رشد نخواهد كرد. پس بايد از اين روح انفرادى و رقابت و  خيرخواهى  و از اين ميل غيراجتماعى به تملك و قدرت سپاسگزار بود. ... انسان آرزومند اتفاق و يگانگى است ، ولى طبيعت بهتر مى داند كه براى پيشرفت انواع چه لازم است ، طبيعت خواهان تنازع است تا انسان مجبور شود نيروهاى خود را به كار اندازد و مواهب و استعدادهاى طبيعى خود را جلوتر ببرد.

                                                     ايمانوئل كانت

                                                      از كتاب " تاريخ فلسفه " اثر " ويل دورانت " ترجمه " عباس زرياب "

از چاى با طعم عشق و دارچين خبرى نيست

امروز قهوه ام را تلخ مى خورم

و فكر نمى كنم

مى گذارم آشپزخانه مرا ببلعد.