چیزهایی هست که نمی دانم
نمی دانم چرا گفت وگو با تو برایم دشوار است
نمی دانم چرا به تو نزدیک نمی شوم
نمی دانم آنچه به من می دهی از نیاز توست یا از نیاز من
نمی دانم چرا لمست نمی کنم
در آغوشت نمی گیرم
روزی که تو نباشی
گرفتارعذابی جاودان خواهم شد
این را می دانم
و نمی دانم چرا خوبی هایت مرا به تو نزدیک نمی کند.
دوستت دارم اما همه چیز را از تو دریغ می کنم
نگاهم را
اندکی همدلی
وحتی یک فنجان چای را
سنگ خودخواهی من ترک هم برنمی دارد.
تو هم چنان دست هایت را به سوی من گشوده ای
و گذشته را می جویی
و من پشت به تو و گذشته ای که دغدغه ام نیست
از عشق فاصله می گیرم
تو زنده ای ومی بخشی
من مرده ام ونمی بینم.
دیواری از جنس تردید و بدفهمی بین ماست.
من از پشت این دیوار تو را می بینم، تو را انکار می کنم
بر تو خشم می گیرم و بعد می بخشم و دوستت می دارم
تو همین طور نقش درخت بخشنده را بازی می کنی
آنقدر هستی که احساست نمی کنم
و من سوار بر زورق خودخواهی
از درخت بخشنده ام دور می شوم.
تو هستی ومن از تو دور می شوم
من ابلهانه تو را از دست می دهم
چون افزون بر چیزهایی که نمی دانم
چیزهایی هست که می دانم و نمی توانم
به اندازه ی خودخواهی ام می اندیشم
که مرا هر روز از تو دورتر می کند.
روزی که تو نباشی
بار نادانی و ناتوانی کمرم را خواهد شکست
می نویسم تا شاید شفا یابم.