ميان مايه ها معمولا بر اين تصورند كه اگر بگذاريم كتاب هايى كه ستايش مى كنيم ما را هدايت كنند، شعورمان را از داورى مستقل محروم كرده ايم. " براى تو چه اهميتى دارد كه راسكين چگونه مى انديشد: خودت بينديش." چنين ديدگاهى مبتنى بر يك اشتباه روانشناختى است، و اكثر افرادى كه به اصلى معنوى ايمان دارند و احساس مى كنند به وسيله ى آن قدرت درك و حس شان به طور نامحدود رشد مى كند و حس انتقادى شان هرگز از كار نمى افتد، آن را دربست نمى پذيرند... براى آگاهى نسبت به آنچه فرد حس مى كند هيچ راهى بهتر از اين نيست كه آنچه را استادى احساس كرده در خودمان بازآفرينى كنيم. در اين تلاش مجدانه، اين افكار ماست كه همزمان در كنار افكار آن استاد ظاهر مى شود.

                                                         از كتاب " پروست چگونه مى تواند زندگى شما را دگرگون كند" / آلن دوباتن

+ نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم اسفند ۱۳۹۳ساعت 0:4 توسط ز.م |

  بدون خصايص انفرادى مردم مانند چوپانان "آركاديا" در يك زندگى يكنواخت و رضايت محض و محبت متقابل به سرخواهند برد، ولى درچنين حالى استعدادهاى نهانى آنها به حال نطفه باقى خواهد ماند و رشد نخواهد كرد. پس بايد از اين روح انفرادى و رقابت و  خيرخواهى  و از اين ميل غيراجتماعى به تملك و قدرت سپاسگزار بود. ... انسان آرزومند اتفاق و يگانگى است ، ولى طبيعت بهتر مى داند كه براى پيشرفت انواع چه لازم است ، طبيعت خواهان تنازع است تا انسان مجبور شود نيروهاى خود را به كار اندازد و مواهب و استعدادهاى طبيعى خود را جلوتر ببرد.

                                                     ايمانوئل كانت

                                                      از كتاب " تاريخ فلسفه " اثر " ويل دورانت " ترجمه " عباس زرياب "

+ نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم بهمن ۱۳۹۳ساعت 14:36 توسط ز.م |

از چاى با طعم عشق و دارچين خبرى نيست

امروز قهوه ام را تلخ مى خورم

و فكر نمى كنم

مى گذارم آشپزخانه مرا ببلعد.

+ نوشته شده در جمعه نوزدهم دی ۱۳۹۳ساعت 22:51 توسط ز.م |

... هر كسى همان كه هست باقى مى ماند. آزادى هميشه تنها براى آينده است٠ در گذشته ديگر نمى توان آن را پيدا كرد٠هيچ كس نمى تواند گذشته ى ديگرى براى خودش انتخاب كند٠ هرچيزى كه  اتفاق مى افتد همان گونه پيش مى آيد كه بايد باشد٠ بعدا و متعاقبا همه چيز اجتناب ناپذير است ، اما پيشتر هيچ چيز٠ تنها مسئله بيدار شدن از روياست٠ با اين همه ما از پى آزادى مى دويم. كار ديگرى از دست مان برنمى آيد، اما آزادى براى ما هميشه گامى به جلوست مانند سراب ، هميشه در لحظه ى بعد ، هميشه در آينده است. و آينده تاريك است ، ديوارى سياه و نفوذناپذير جلو چشمان آينده هست. نه، از بين دو چشم ما مى گذرد درست از ميان سرهامان . ما نابيناييم، آينده چشم ما را كور كرده است ٠ ما هرگز نمى بينيم كه چه چيزى پيش رويمان قرار دارد، هرگز ثانيه ى بعد را نمى بينيم تا اين كه بينى مان را خرد وخمير مى كنيم . تنها چيزهايى را كه ديده ايم مى بينيم ، و اين يعنى : نيستى٠

                                                                                                                    آينه در آينه ( هزارتونامه) ، ميشائيل اِنده

+ نوشته شده در یکشنبه نهم آذر ۱۳۹۳ساعت 23:27 توسط ز.م |

اشتباه در علت ومعلول

ما ناآگاهانه درپى اصول و آموزه هايى هستيم كه با حال و هواى درونى ما همخوان باشد و از اين رو در نهايت چنين به نظر مى آيد كه تو گويى اين اصول و آموزه ها را درست براى شخصيت ما پديد آورده اند و امنيتى پايدار به ما ارزانى مى دارند، در حالى كه مطلب كاملًا خلاف اين است  . به نظر مى رسد انديشه و قضاوت ما ، در نهايت مبدل به علت وجودى ما مى شود، اما در واقع خود دليلى بر آن است كه چنين يا چنان مى انديشيم و قضاوت مى كنيم. اما چيست آنچه ما را به چنين  نمايشى طنز آميز و ناآگاهانه وامى دارد؟ رخوت و راحتى و در عين حال ميل به خودپسندى ، هر سه در كنار هم در وجود و انديشه مان حالتى منحصر به فرد مى يابد، زيرا همين حالت سبب احترام ، اعتماد و قدرت مى شود. 

از كتاب " آدمى با ديگران/ گزين گويه هاى نيچه" ترجمه على عبداللهى

+ نوشته شده در سه شنبه هشتم مهر ۱۳۹۳ساعت 0:48 توسط ز.م |

دنياى خواب زده را كابوس هم بيدار نمى كند

غرب خشونت را بازى مى كند

شرق خشونت را زندگى مى كند

ننگ بر آيينى كه جان ستاندن را روا مى دارد

ننگ بر توهم قدرت كه سيرى ناپذير است

ننگ بر انسان كه گرگ انسان است.

+ نوشته شده در جمعه سی و یکم مرداد ۱۳۹۳ساعت 14:45 توسط ز.م |

... و بدان كه مرگ واژه اى از درون خالى است و معنايى جز نبودن ندارد. پس دوستدار زندگانى باش و بدان آنان كه آدميان را از مرگ در بيم و هراس مى افكنند، دروغگويانى اند كه مردمان جهان را سر به سر بنده ى خويش مى خواهند، آنان كه هر دم از زيبايى ها و سرخوشى هاى زندگى هراسيده و گريخته اند، چونان ضحاك كه سايه ى ترس و بيم مرگ را در سراسر جهان پراكند و مردمان را در زنجير ترس خويش كشيد ... چه ضحاك باشى و چه فريدون در برابر مرگ يك سان ايد، چونان آتشى كه خار و گل را با هم مى سوزاند و نابود مى كند، ولى بودن تو در خوشى هايى ست كه چشيده اى و چشانده اى ...

                                                                                   از كتاب " فريدون پسر فرانك " نوشته ى عليرضا محمودى ايرانمهر

+ نوشته شده در پنجشنبه دوم مرداد ۱۳۹۳ساعت 8:46 توسط ز.م |

در جهان سوم

همه چيز كدر است

از آسمان گرفته تا رابطه 

داشتنِِ ماسك الزامى ست.

 

+ نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم تیر ۱۳۹۳ساعت 0:12 توسط ز.م |

پنجره اى كه 

به بادها مجال ندهد

دهانش را خاك مى گيرد. 

                         " غلامرضا بروسان "

+ نوشته شده در شنبه هفتم تیر ۱۳۹۳ساعت 0:52 توسط ز.م |

ديشب خوابِ رفتن را ديدم

در امتداد جاده اى كوهستانى 

وتو پيش از من رفته بودى ...

+ نوشته شده در سه شنبه سی ام اردیبهشت ۱۳۹۳ساعت 13:5 توسط ز.م |

مطالب قدیمی‌تر