اشتباه در علت ومعلول

ما ناآگاهانه درپى اصول و آموزه هايى هستيم كه با حال و هواى درونى ما همخوان باشد و از اين رو در نهايت چنين به نظر مى آيد كه تو گويى اين اصول و آموزه ها را درست براى شخصيت ما پديد آورده اند و امنيتى پايدار به ما ارزانى مى دارند، در حالى كه مطلب كاملًا خلاف اين است  . به نظر مى رسد انديشه و قضاوت ما ، در نهايت مبدل به علت وجودى ما مى شود، اما در واقع خود دليلى بر آن است كه چنين يا چنان مى انديشيم و قضاوت مى كنيم. اما چيست آنچه ما را به چنين  نمايشى طنز آميز و ناآگاهانه وامى دارد؟ رخوت و راحتى و در عين حال ميل به خودپسندى ، هر سه در كنار هم در وجود و انديشه مان حالتى منحصر به فرد مى يابد، زيرا همين حالت سبب احترام ، اعتماد و قدرت مى شود. 

از كتاب " آدمى با ديگران/ گزين گويه هاى نيچه" ترجمه على عبداللهى

+ نوشته شده در سه شنبه هشتم مهر 1393ساعت 0:48 توسط ز.م |

دنياى خواب زده را كابوس هم بيدار نمى كند

غرب خشونت را بازى مى كند

شرق خشونت را زندگى مى كند

ننگ بر آيينى كه جان ستاندن را روا مى دارد

ننگ بر توهم قدرت كه سيرى ناپذير است

ننگ بر انسان كه گرگ انسان است.

+ نوشته شده در جمعه سی و یکم مرداد 1393ساعت 14:45 توسط ز.م |

... و بدان كه مرگ واژه اى از درون خالى است و معنايى جز نبودن ندارد. پس دوستدار زندگانى باش و بدان آنان كه آدميان را از مرگ در بيم و هراس مى افكنند، دروغگويانى اند كه مردمان جهان را سر به سر بنده ى خويش مى خواهند، آنان كه هر دم از زيبايى ها و سرخوشى هاى زندگى هراسيده و گريخته اند، چونان ضحاك كه سايه ى ترس و بيم مرگ را در سراسر جهان پراكند و مردمان را در زنجير ترس خويش كشيد ... چه ضحاك باشى و چه فريدون در برابر مرگ يك سان ايد، چونان آتشى كه خار و گل را با هم مى سوزاند و نابود مى كند، ولى بودن تو در خوشى هايى ست كه چشيده اى و چشانده اى ...

                                                                                   از كتاب " فريدون پسر فرانك " نوشته ى عليرضا محمودى ايرانمهر

+ نوشته شده در پنجشنبه دوم مرداد 1393ساعت 8:46 توسط ز.م |

در جهان سوم

همه چيز كدر است

از آسمان گرفته تا رابطه 

داشتنِِ ماسك الزامى ست.

 

+ نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم تیر 1393ساعت 0:12 توسط ز.م |

پنجره اى كه 

به بادها مجال ندهد

دهانش را خاك مى گيرد. 

                         " غلامرضا بروسان "

+ نوشته شده در شنبه هفتم تیر 1393ساعت 0:52 توسط ز.م |

ديشب خوابِ رفتن را ديدم

در امتداد جاده اى كوهستانى 

وتو پيش از من رفته بودى ...

+ نوشته شده در سه شنبه سی ام اردیبهشت 1393ساعت 13:5 توسط ز.م |

اگر چيزهاى گران قيمت نمى توانند چندان ما را شاد كنند، پس چرا به اين شدت مجذوب آنها هستيم؟ ... اشياء در بعد مادى اداى چيزى را درمى آورند كه مى خواهيم در بعد روان شناختى به دست آوريم. ما بايد در افكار خود تجديد نظر كنيم ، ولى فريفته ى قفسه هاى جديد ى مى شويم. ژاكتى كشميرى را به عنوان جايگزينى براى هم صحبتى با دوستان مى خريم.

... " باورهاى باطلِ" اطرافيان مان درك نادرست ما را از نيازهايمان بدتر مى كند، باورهايى كه سلسله مراتب طبيعى نيازهاى ما را منعكس نمى كنند و بر تجمل و ثروت بيش از دوستى و آزادى و تفكر تأكيد مى كنند. ... و ما از طريق همنشينى موذيانه ى چيزهاى زايد با ديگر نيازهاى فراموش شده ى خود ، فريفته و گمراه مى شويم. 

                                                                                           از كتاب " تسلى بخشى هاى فلسفه " / آلن دوباتن

+ نوشته شده در سه شنبه سی ام اردیبهشت 1393ساعت 0:2 توسط ز.م |

به پاس روز زمين پاك

" من هر هسته اى كه دستم بيايد جمع مى كنم . يك وقتى رفتم آريزونا پيش برادرم. مرا برد پيش سرخپوست ها . مراسم سپاسگزارى از زمين بود. مى گفتند هر چيزى از زمين مى گيرى بايد يك چيزى بهش پس بدهى . من هم از آن موقع تا حالاپوست وهسته ى ميوه ، برگ درخت ها ، تفاله ى چاى و هر چيزى را كه مى دانم به زمين غذا مى دهد جمع مى كنم مى گذارم بپوسد بعد مى برم مى ريزم توى جنگل . اين مواد بعد از دوسال تبديل مى شود به خاك . خاكى كه خيلى مواد غذايى دارد. برادرم مى گفت اگر نمى توانيم دنيا را عوض كنيم  اقلاً مى توانيم سربار زمين نباشيم و در مقابل همه ى امكاناتى كه به ما داده چيزى به آن برگردانيم. "

                                                                                                       بخشى از كتاب " بعد از پايان " ، نوشته ى فريبا وفى 

+ نوشته شده در سه شنبه دوم اردیبهشت 1393ساعت 14:28 توسط ز.م |

سوگوارى

تو به نقطه رسيدى 

و من پشت يك ويرگول بزرگ مكث كردم ، 

يادآورى خاطرات ،

چند قطره اشك

وديگر هيچ ...

+ نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم فروردین 1393ساعت 14:22 توسط ز.م |

مهلتى اندك ...

تمام نقشه هايى را كه كشيده بودى كنار گذاشتى،

و گذاشتى آن قدر زمان برشان بگذرد تا رويشان كپك زد

سال ها گذشت و تو همچنان به قراردادهايى چسبيده بودى ،

كه ديگر موعدشان گذشته بود،

چسبيده به تصميم هاى خُرد  گذشته ها ،

و حال آن كه چه همه كارها بود كه شوق انجام شان را داشتى، را داشته بودى.

حال كه سه چهارم از مهلت عمر گذشته است، 

درمى يابى كه در سطح اين جهان حتى خراشى هم نينداخته اى ،

چه همه كارهاى وامانده دارى كه صدايت مى زنند،

و چه مهلت اندكى پيش از آن كه تاريكى بزرگ ترى تو را فرا بخواند ...

                                               برايان پاتن ( شاعر معاصرانگليسى) / ترجمه پرويز دوايى

+ نوشته شده در سه شنبه دوازدهم فروردین 1393ساعت 9:57 توسط ز.م |

مطالب قدیمی‌تر